تبليغاتX
اندرونی

اندرونی

تو این گیرودار اومدم این‌جا. یهو. جایی رو نداشتم. هیچ‌جا اینقدر خلوت و امن نیست. اومدم این‌جا و هنوز شروع نکرده صفحه‌کلید خیس شد...
دلم پر درد و تنهایی‌ه. پر از چیزایی که نباید به زبون بیان. لااقل الآن. نمی‌دونم بعدی در کار هست یا نه. ولی الآن وقتش نیست. الآن فقط وقت صبر و انتظاره. وقت سکوت و توکله. وقت تنهایی‌ه. اینا دقیقاً چیزایی‌ه که از عهده‌م خارجه...

هیچ‌وقت دلم تا این‌حد به حال خودم نسوخته بود.
کی می‌دونه دارم از چی حرف می‌زنم؟‌کی می‌فهمه چی تو کلّمه؟
پس هرکی نمی‌دونه قضاوت نکنه.
قضاوت نکنه.
قضاوت نکنه.
خب؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 23:31  توسط .  | 

لعنت به اینجا. اینترنت کلاً. تا جایی‌که اراده‌م قد بده دیگه نمیام. هرچه بیشتر بهتر.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 14:34  توسط .  | 

خوب نیستم. سردرگم‌تر از هر زمان دیگه‌ای که یادم میاد. بیشتر از همیشه خودم رو مقصر می‌دونم. بابت همه‌ی کارهایی که باید می‌کردم و نکردم. بیشتر از همیشه منتظرم که دستی از غیب بیاد و همه‌ی طومارهای ذهنی من رو درهم بپیچه.
ایمان. زمان. تنهایی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 0:41  توسط .  | 

دوباره شروع شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 19:22  توسط .  | 

داره بهت می‌گه زندگیت واقعیه
داره بهت می‌گه کار بگیر تا بشی یه
آدم ساده‌ی قانعی که
پیر می‌شی و آرزوهات
دونه‌دونه می‌رن عین تار موهات

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 15:32  توسط .  | 

سر امتحان املای دوم دبستان، یهو پاک‌کن نفیسه‌کوچولو می‌افته زیر میز و تا خم می‌شه که برش داره، کلمه‌ی "دامن" رو جامی‌ندازه. این می‌شه که اون سال نمره‌ی املاش می‌شه 19.
این ماجرا تا چندماه بعد میون افراد فامیل دهن به دهن می‌گشت تا مهر تاییدی باشه بر معصومیت و ناقلایی دخترعمه‌م. یعنی خدایی اگه 20 می‌شد اون‌قدر محبوب نمی‌شد که سر این ماجرای احمقانه همه به روش خندیدن. همون‌موقعشم به این فکر می‌کردم که این چه‌طور با آگاهی اون کلمه رو جا انداخته. منظورم اطلاع دقیق از کم و کیف ماجرا بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 15:9  توسط .  | 

شب عید، شوفاژ ترکیده و پارکت‌های بالاآمده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 14:48  توسط .  | 

-این احمق ساده‌لوح را می‌بینی؟ می‌گوید به‌خاطر من درحال مرگ است! انگار من قلنج مزمن هستم.
زمانی‌که جسد فرمانده جوان را زیر پنجره‌اش یافتند و به او اطلاع دادند، بیشتر از پیش به اعتقاداتش ایمان آورد و به دیگران گفت:
-دیدید چه ساده‌لوح بود؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 14:38  توسط .  | 

and from the yellow windows of the last train...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 3:32  توسط .  | 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 3:22  توسط .  |