اگه ازت بپرسن بهترین کتاب،بهترین فیلم و بهترین نویسنده از نظر تو کدومه چی میگی؟
*عینک افتابی علاوه بر اینکه مفید هست خوب هم هست.فایده اش این است که در برابر نور خورشید محافظتت میکند و خوبی اش این است که گاهی وقتها حقارتت را پنهان میکند! *با ارزوی پیروزی برای اسپانیای عزیز! *بعد از ان همه جستجو بازهم برگشتم سر قالبی که قبلا هم انتخاب کرده بودم!هیچ کدام به اندازه این یکی راضیم نکرد. *پیروزی اسپانیا خوشحالم کرد اما نه انقدرها که فکرش را میکردم.انگار این روزها لطف همه چیز کم شده! *نوشتن حوصله میخواهد،دل و دماغ میخواهد،ذهن باز میخواهد و خیلی چیزهای دیگر که انگاری فعلا نیست!
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:42 توسط سها
|

چقدر بدم می اید از ادمهایی که تا کمی بهشون لبخند میزنی با کفش تا ته انباری خونه تونو میرن و سرک میکشن!
چقدر دلسردم میکنه صداقت داشتن با ادمهایی که لزومی در دو طرفه بودنش نمیبینند! چقدر خوشحالم میکنه اون کسی که فرق بین این دو رو خوب میفهمه! پ.ن:به تغییرات قالب عادت کنید تا من قالب مورد علاقمو پیدا کنم!
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:6 توسط سها
|

دستهای پنهان خداوند انگاری می خواد گند کاری بعضی ها رو جبران کنه اونم با خوابهای قشنگ و ارزشمندی که هر شب برام میفرسته تا شاید خلا معنویتی که به تاراج رفته اندکی پر بشه اما احساس میکنم یه کمی دیر شده،یه چیزایی تو ذهنم خراب شده که حالا حالاها درست بشو نیست!
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 21:49 توسط سها

فکر کن با یه خونواده خیلی مذهبی رفته باشی باغ،یه دفعه برق قطع بشه و تو که از تاریکی میترسی بلند شی بری تو حیاط تا حداقل زیر نور ماه باشی که محکم به یه مانع گوشتی برخورد کنی و یه صدای اخ بشنوی و بعد "استغفر الله"و بفهمی با پسر جوون صاحبخونه برخورد کردی و بعدش ارزو کنی کاش این برق هیچ وقت نیاد تا مجبور نباشی چشم تو چشم اینا بشی!
پ.ن:تا حالا شده معنی واژه "اغوش اسلام" رو اینقدر دقیق حس کرده باشی؟؟ فکر کن داداشت با دوستش شب بخوان فوتبال ببینن و داداشت تورو هل بده تو اتاق درو هم ببنده و درز پای درو هم بگیره نکنه یه وقت دوستش حس کنه خواهرش تو این خونه وجود داره و وقتی اعتراض کنی منم میخوام فوتبال ببینم با یه چشم غره بگه مگه موبایلت رادیو نداره!تو هم بعد از ۵ دقیقه فوتبال "گوش کردن" یه کامیون فحش نثار داداشتو کل طایفه پدریت کنی و بخوابی. پ.ن:تا حالا شده فوتبالو با رادیو نگاه (!)کنی؟؟ مثله این میمونه که غذای مورد علاقتو بزارن جلوت و مجبورت کنن به جای قاشق و چنگال با دستکش بخوریش!! فکر کن همه چیزو مرتب چیده باشی،همه چیز سر جای خودش،بعضی چیزا که خیلی مهمترن یه جاهای خاص گذاشتی تا چشمت بهشون باشه،یه وقتایی که بهشون و به نظم وترتیبشون نگاه میکنی چشمات برق میزنه و خوشحال میشی.اما یه دفعه یه نفر گرز به دست میاد و چند دقیقه بعد تویی و سکوت و نظمی که دیگه نیست! پ.ن:تا حالا شده نظم مغزت به هم بریزه؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 15:35 توسط سها
|

بعد از یه وقفه طولانی دوباره نقاشی رو شروع کردم،این بار بر خلاف گذشته مربیم مرده،جوونه شاید سه یا چهار سالی تفاوت سنی داشته باشیم،فکر میکردم اینجور جاهایی که به ارشاد ربط داره اجازه نمیدن مربی اینقدر جوون باشه اما حالا که هست،تو جلسه اول با دو سه تا سوال محکش زدم،راحت میشه دستش انداخت خصوصا با اون ابروهای برداشتش،اما من سعی میکنم "خانوم"(!) باشم و فقط کارمو انجام بدم!هر چند کمی سخته...
وقتی تخته شاسی و مداد به دست خیره میشم و فقط و فقط به خطوط و انحنا ها توجه میکنم از گذشت زمان هیچی نمیفهمم،وقتی مربی میشینه کنارم و میخواد اعضای صورتو اموزش بده با چهره ای دلقک وار بهش نگاه میکنم و سعی میکنم خنده هام از گوشه لبم نزنه بیرون! اما فقط چند لحظه چون پریسا از اونوره میز محکم میزنه به پام یعنی "ادم باش"،منم با اخم بهش میفهمونم که به این اقا بگو درست حرف بزنه،اخه به جای اینکه بگه چشم اقایون اینجوریه چشم خانوما اینجوریه بینی اقایون اونجوریه بینی خانوما اونجوری مدام و پشت سر هم میگه مال اقایونو اینجوری بکش ماله خانومارو اینجوری!اینجاشو اینجوری بکش اونجاشو اونجوری.به "کروشه" میگه "اکولاد"ووو.... امیدوارم اگه روزی خودم خواستم به کسی چیزی یاد بدم شاگردی مثله خودم گیرم نیاد!! پ.ن: بابت کمی ناموسی شدن این پست مراتب عذرخواهی منو بپذیرید!
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 11:43 توسط سها
|
